المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

683

مروج الذهب ( فارسى )

عنتره عبسى است و سليك مناقب » آنگاه درباره جنگ از او پرسيد گفت « از كسى پرسيدى كه كاركشته جنگ است به خدا جنگ وقتى گرم شود سخت و جان‌فرساست و هر كه صبورى ورزد فيروز شود و هر كه سستى كند هلاك شود شاعر به وصف جنگ نكو گفته : جنگ در آغاز كار دخترى را ماند كه براى نادان با زيور خود نمايان شود و چون جنگ گرم شود و آتش بر افروزد پيره زنى بىزيور و فرتوت شود كه موى سر بكنده و زشت روست كه شايسته بوسيدن نيست « آنگاه درباره سلاح از او پرسيد و آنچه ميدانست بگفت تا بشمشير رسيد و گفت « در اينجا مادرت عزادار مىشود » عمر او را با تازيانه زد و گفت » مادر تو عزادار مىشود ميخواهى زبانت را ببرم » عمرو گفت « امروز تب مرا فرسوده كرده است » و از پيش عمر بيرون آمد و شعرى بدين مضمون ميگفت « مرا تهديد ميكنى گوئى شاه ذو رعين يا ذو نواس هستى كه عيش فراخ داشتند چه بسيار شاهان بزرگ كه پيش از تو بودند و قدرت و شوكت فراوان داشتند و كسان وى نابود شدند و ملكش دست بدست هميگردد از قدرت خود مغرور مباش كه هر قدرتى سرانجام زبون مىشود » گويد « پس از آن عمر از او پوزش خواست و گفت « اين رفتار از آن جهت كردم تا بدانى كه اسلام از جاهليت برتر و عزيزتر است » و او را بر ديگر آمدگان برترى داد پس از آن عمر با عمرو انس گرفت و از او چيزها ميپرسيد و درباره جنگهاى جاهليت با او گفتگو داشت يك روز با او گفت « آيا بدوران جاهليت هرگز بسبب ترس از سوارى دست برداشته‌اى ؟ » گفت « بله به خدا من در جاهليت دروغ نميگفتم چطور در اسلام دروغ بگويم قصه‌اى براى تو ميگويم كه هرگز براى كسى نگفته‌ام با جمعى از سواران بنى زبيد بسوى بنى كنانه رفتم و بقبيله‌اى از سراة رسيديم » گفت « از كجا دانستى كه از سراة هستند ؟ » گفت « توشه دانها و ديگهاى وارونه و خيمه‌هاى چرمين قرمز و گوسفند بسيار آنجا بود » عمرو گفت « پس از آنكه اسيران را جمع آورى كرديم به خيمه بزرگتر كه از خانه‌هاى ديگر بر كنار بود حمله